شروع فصل پاییز زمان مناسبی برای سفر به جنگل ابر است چون علاوه بر حضور ابر که جنگل با نام آن شناخته می شود، درختان لباس یک رنگ و سبزشان را  با لباسی رنگارنگ با طیفی از رنگ سبز قدیمی تا زرد و سرخ و نارنجی جدید عوض می کنند . از طرفی هوا هنوز سرد نشده است و شرایط برای لذت بهینه از شب مانی فراهم است

جنگل ابر شاهرود با ۳۵ هزار هکتار وسعت قسمتی از جنگلهای باستانی هیرکانی است و گیاهان دارویی آن کم نظیر است. مرز میان‌بند بین دو اکوسیستم منطقه نیمه بیابانی و جنگلی است. به‌طوریکه می‌توان در جنگلهای این ناحیه درختان سوزنی برگ را در کنار درختان پهن برگ مشاهده کرد که این امر در گونه‌های جانوری هم تاثیر گذار است. 

ابرهایی که از خزر برخاسته اند دشت گرگان را پیموده اند و در کمرکش جنگل خودشان را به بالا می کشند تا اگر اثری از انها ماند بر کویر ببارند . این ابرها در جاهایی همجون جنگل ابر انگار در دامنه کوه گیر کرده اند و قدرت بالا کشیدن خود را ندارند و این گیر کردن مناظری می آفریند که چشم ها را به تماشا می خواند. انگار درختان در دریایی از ابرها شناورند بعضی خود را بالا کشیده اند و بعضی غرق شده اند و این غرق شدن و بیرون جستن داستانی هر روزه است. تنها در عرض جند دقیقه خود را در فضایی مه الود و رویایی می یابی که جان می دهد غرق تخیلات و رویا گردی.

ابرها از ظهر و بعد ازظهر شروع به آمدن می کنند و تا نیمه های شب در حال جوش و خروشند نیمه های شب ابرها دل از جنگل می کنند و پرده ا ی دیگر از آسمانی نقره دوز با چشمک های متوالی در اختیارت می گذارند . پرده ای که در آن سقفت ستاره  است و زمینت مخمل ، ستون هایت درخت  است و چشم اندازت جنگل . آبت از چشمه است  و آوازه خوانت بلبل

 

 قرارمان از 10 تا 13 مهر بود، صبح روز جمعه 11 مهر در شاهرود به گروه کوهنوردی فراز که از بیرجند خود را بدین دیار رسانده بودند پیوستم. بعد از بازدید از مزار بایزید بسطامی و تهیه آذوقه ها راهی جنگل شدیم .بعد از طی35کیلومتر به روستای ابر رسیدیم  و بعد از گذر از روستا نگهبانی قرار داشت که از طرف شورای روستای ابر مبلغی را از مسافرین طلب می کرد برای مینی بوس 17 هزار تومان و برای سواری 5 هزار تومان و در ازای آن یک کیسه زباله پلاستیکی به افراد می داد .حدود نیم ساعت را در جاده ای خاکی با مینی بوس مسافت حدود 15 کیلومتر را پیمودیم، تا جایی که کم کم باید مینی بوس سرازیر می شد . ابرهای در دوردست بر فراز جنگل پدیدار شدند و خبر دادند که به حنگل ابر رسیده ایم. حالا باید بار مینی بوس را سبک و بار خود را سنگین می نمودیم. کوله از ماشین گرفته و بر پشت می نهادیم ، بنابراین تقسیمات و ترتیباتی از طرف سرپرست اتخاذ شد و 23 نفر عاشق طبیعت در حالیکه چشم بر ابرها دوخته بودند کوله ای بر پشت، عصایی در دست و دلی سرشار از شوق جنگل و ابر، جسم و روح خود را آماده سفر به اعماق جنگل می نمودند.

انگار جنگل هم خوب مارا فهمید همین که کوله ها بر جای خویش محکم شدند ابر به استقبال آمد و هنوز حوالی ساعت 11 بود که ابرها با هجومی ناگهانی استقبالی جانانه کرده و با تصرف فکر و ذهن ما اعلام کردند این دور روز در اشغال آنهایم ، طبق گفته سرپرست حدود یک ساعتی تا محل چشمه ای که باید کمپ می زدیم راه بود.  اولین عکس دسته جمعی که نقطه ی شروع یک سفر ابرآلود را ثبت می کرد در دل دوربین ها جاگرفت و سفر آغاز شد. تمام حرکات و سکنات افراد پر از شوق رسیدن و محو جنگل بود که بر ابرها سوار شده بود و ما همجون شناگرانی در دریای از ابر شناور بودیم. شیبی را پایین رفتیم و با یک چرخش شیبی تندتر را به سمت بالا ادامه دادیم. ابرهایی که همسفر هر روزه درختان جنگل ابر بودند ولی امروز بطور ویژه به استقبال ما آمده بودند تلاش می کردند با حلقه زدن بر گرد درختان و همنوردان برای تک تک لحظه هایمان فضایی متفاوت بیافریند تا خاطره شان در ذهن ما نقش بندد، در مسیر با گروه های دیگری بر خوردیم که سرشار از انرژی و همت بودند . هنوز راهپیمایی در میان ابرها و در کنار درختان به ساعتی نرسیده بود که سررپرست جشمه ای را نشان داده و حکم توقف داد . حالا در میانه درختان جنگل بودیم سنگینی کوله از دوش گرفته و بر زمین همیشه مقاوم نهادیم. سرپرست محل را بررسی کرد و با توصیه های ساده ای همچون در زیر درختان چادر نزنید که با چکیدن آب چادرتان خیس خواهد شد نقاطی  را برای چادر زدن پیشنهاد کرد .

همسفران به تناسب علایق و عقایدشان و با توجه به توپوگرافی و فضای موجود محل هایی را برگزیدند و چادر ها رنگارنگ بر پا شدند و برپایی چادرها در میان سفیدی و مبهمی ابر و سبزی و راز آلودگی جنگل فضا را باز هم رویایی تر کرد . برای لحظاتی زمان را گم کردم نمی شد فهمید چه موقع روز است. حکم بر آن شد که همنوردان ناهار را نوش جان کرده و برای سفربه اعماق جنگل بدون بار ، ازاد و رها برای رسیدن به آبشاری بنام آلوچال آماده شوند. سفره ها به میدان آمدند و باری از دوش کوله ها بر داشته و در عمق شکم ها جای گرفت تا جسم و جان نفس بگیرد و تا آلوچال یاریمان کند. همه همسفران علاقمند سفر به آبشار بودند که در نهایت یک زوج ماندن در کنار تنهایی چادر و محافظت از بار همسفران را بر سفر آلوچالی ترجیح دادند و سفر آغاز شد. این اولین بخش این سفر هیجانی یود . برای افراد تازه واردی مثل من فضا بسیار رویایی و وهم آلود بود .درختانی سر به اسمان برده ،ابرها پای به زمین کشیده و اشعه هایی که از آسمان رسیده در جنگل خزیده و هر جا روزنی یافته خود را به خاک می رساندند، همه ی اینها زیبایی خاصی به مسیر می بخشید .شوق رسیدن ،دیدن و لذت بردن در اوج بود مسیری باریک و تاریک و رویایی تو را به جلو می خواند. مسیری کاملا سرازیری که باید هر لحظه مواظب می بودی که به خود یا همنوردان آسیب نزنی و هر سو نطاره می کردی درختان بودند که تو را به نظاره بودند و تو بیشتر. نمی دانم آنها چگونه به ما می نگریستند ولی ما کاملا محو مناظر  و دالان های مه الود زیبایشان بودیم . هر کسی با زبان خودش توصیفشان می کرد. درختان برای استقبال برگهایی رنگ رنگ را همچون مخملی در زیر پای ما ریخته بودند تا لحظاتی شاد و مفرح را بیافراینند.

سبز و سرخ و زرد حنگل بال ماست

هر طرف در فکر  استقبال ماست

ابر یک سو برگ یک سو قطره از بالای سر

جمله ی اعضایش به فکر و حال ماست

نیست غیر از عشق در این ذره ها

عاشقی از بهترین اعمال ماست

شاخه ها نیز قطره هایی را برای استقبال ما ذخیره کرده بودند و جون نقل و نبات بر سر همسفران می ریختند تا از دیگر مستقبلین کم نیاورند .

سفر در دالان هایی از شاخ و برگ که با حضور ابر و مه و میخ هایی از نور که از آسمان رسیده و ابراها را به زمین کوبیده بودند ادامه داشت . برگ ها خیس شده بودند و صدای خش خش همیشگی شان شنیده نمی شد و شاید به احترام ما سکوت کرده بودند.

بعد از حدود یک ساعت جنگل نوردی و لذتی وصف ناپذیر در مسیری رویایی با گذر از پیچ ها، سرازیری ها و لابلای درختانی سر به آسمان ساییده، صدای شرشر آب تو را به خود می خواند و خبر از ریزش زیبایی از فراز صخره به عمق دره می داد. آب آبشار به تناسب فصل و ناشی از کمبودهای روزگار چندان زیاد نیست ولی زیبایی آن ارزش سیر و سفری متفکرانه را در میانه های جنگل دارد. ابتدا زیبایی های آبشار را در فضایی رویایی ابر آلود در ذهنم مرور می کنم از صدا ی ریزش دانه ها تا رقص قطره ها ، از گیاهان روییده با منظره های ناب  تا سنگ هایی آرمیده در دل آب ، از سکوت و راز آلودگی ابر تا سرود صخره هایی ستبر ،

 

دوباره دوربین ها به نظاره می نشینند و صحنه هایی را به حافظه می سپارند تا خاطره شوند و و بر خاطرات شیرین بیافزایند. هنوز ساعت 4 نشده است که جکم به بازگشت داده می شود ولی این بار مسیر متفاوت است، از یک سو کاملا سربالایی و شیبدار و از طرفی خیس و لیزآلود. ولی باید رفت که با انرژی کسب شده از دیدار آبشار راه سخت نمی نمود. افراد دور و نزدیک به دنبال هم راه می افتند، طنین آواز یکی از همسفران که می خواند " عشق باید پا در میونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه" سکوت جنگل را می شکند و پرندگانی  نیز هم آوایی می کنند تا مهر تاییدی بر تاثیر عشق بزنند و بگویند حز عشق چیزی نمی تواند تو را به اعماق جنگل برساند. گاهی صدای قهقهه های همسفران فضای جنگل را سرشار از انرژی و شادی می کند  . در طول مسیر نقاطی استراتژیک وجود داشت که انگار برای امتحان همسفران آماده شده بود این محل ها را درختان با قطره های خود آب پاشی کرده بودند خاک رس آب را در خود ذخیره کرده  بود و منتظر نشسته بود و ناگهان سکوت و بدنبال آن قهقهه ای به هوا می رفت انگار هیچ چیزی حتی به زمین خوردن های گاه به گاه همنوردان هم نمی توانست فصای شعف الود جنگل را آلوده کند.

ملاحظه ها بیشتر شد و سرعت ها کمتر تا با کنترل جلو و عقب گروه افراد در سلامت کامل این مرحله سیر و سلوک جنگلی را هم پشت سر بگذارند و راهی محل اطراق شوند ،حالا تقریبا همه لباس هایشان خیس بود و باد بی حالی که وزیدن گرفته بود به آنها اخطار سرما می کرد و از طرف دیگر آبی که بر فضای جنگل تقدیم شده بود فضایی از سرمای گل آلودی را بر کمپ حاکم کرده بود . وقت تدارک شام بود پیک نیک های سفری یا همان.... در چشم بر هم زدنی از کوله ها بیرون جستند و هر که هر چه داشت به میدان آورد تا در فضایی متفاوت چایی آماده گردد و بر سرمای رسوخ کرده در بدن ها گرمایی بخشد، کم کم فضا عادی تر شد و شام نوش جان گردید، عده ای از دوستان برای آمادگی فردا خستگی خود را به دنیای خواب سپردند و عده ای دیگر بر گرد آتش بساط دو بیتی گستراندند و لب به آوازهای محلی گشودند . فضای سنگین  ،کمی سرد و خیس جنگل اجازه نمی داد که آواز ها به آسمان برسد. ساعتی بعد درون کیسه خواب خزیدم و منتتظر صبحی که مدت ها انتظارش را کشیده بود ماندم اگر چه دلم نمی خواست خواب را ولی جسمم همراه نبود  لاجرم با نگاهی به آسمان نقره دوز  دل به خواب دادم و تا صبح در خوابم با ابرها همسفر شدم.

 قبل از خواب با خودم می اندیشیدم:

اینکه بدانی در حال قدم زدن در یکی از قدیمی ترین مناطق حنگلی دنیا هستی حسی عجب مخلوطی از قدمت و عظمت و غرور و تعجب و شادی و در عین حال ترس و ناراحتی به تو دست می دهد جنگل هایی که از دوران های زمین شناسی گذشتند صدها ملیون سال را پشت سر گذاشتند و به ما رسیدند. این جنگل ها توانستند از دوره های یخبندان جان به در ببرند و برای ما گنچینه ای از اعماق تاریخ را به همراه آورند و با خود می اندیشی آیا از دست ما هم جان به در خواهند برد و آنگاه اشکی فلسفی از چشمه های جانت جاری می گردد که نه قابل دیدن است و نه برای کسی ارزش دیدن دارد.

جنگل های در  این قسمت مرز کویر مرکزی ایران و دریای کاسپین هستند انگار طبیعت با نواری سبز که آنرا برای سال ها حفظ کرده مرز دریا و کویر را جدا  نموده است  شاید هم خزر برای خودش حریم کشیده است و آبش را نثار کویر نمی کند چون آبی اینطرف دوباره به دامنش باز خواهد گشت ولی آبی که بدانسو رود هرگز روی دریا را نخواهد دید.. البرز دیواری شده که همیشه فاصله ای باشد بین خشکی و سر سبزی . از روستای ابر که به سمت ارتفاعات حرکت می کنی درختان به تدریح ظاهر می شوند ابتدا تکی بعد جند تایی و بعد محدوده محدوده و همینکه ابرها را در دره دیدی جنگل انبوه پیدیدار می شود و این مرز تدریجی تو را آماده می کند که به آرامی از فضای خلوت کویر به کثرت جنگل و از هیج کویر به انبوه جنگل برسی و آری عظمت در قدم به قدم  و لحظه لحظه مسیر وجود دارد. فقط باید چشم ها را شست.

صبحدم اولین نفر بودم که به محض ورود نورو روشنایی خورشید در حالیکه هنوز اشعه های گرما بخشش را نثار نکرده بود و سرمایی نفس بریده در حال جولان دادن در آن حوالی بود از چادر بیرون زدم و پای بر خاک جنگل نهادم در واقع ابر رفته بود و تنها آثارش را با خاکی گل الود در زیر درختان بر جای گذاشته بود .

وقتی به محض رسیدن ابر به سراغت آمده باشد و چیزی جز درختان و فضایی مه الود را ندیده باشی و صبحگاهان که ابرها رفته اند و تو را با جنگل تنها گذاشته اند تازه با خروج صبحکاهی از چادر دنیای جدید پر از تپه ،کوه، پرتگاه و جنگل در جلو چشمت قرار می گیرد حسی عجیب و جستجوگر بر تمام جسم و جانت سایه می گستراند.

 دل به درختان داده و سر به جنگل نهادم تا جایی که می شد دورتر شدم و لذت هایی واقعی و خیالی را با عکاسی و زمزمه هایی خفیف در عمق جنگل تجربه کردم. هنوز ساعتی نگذشته بود که همه در حال تدارک صبحانه بودند و آقای ضابط، همسفر دنیادیده و مهربان گروه کتری بر چراغ نهاده و چایی خوش طعم و مزین به عطر آویشن را به میدان آورد و همگان را دعوت به گرمی چای کرد. صبحانه ها به میدان آمدند و تجربه یک صبحانه ای لذت بخش را با چشم اندازهای پاییزی و رنگ رنگ جنگل ابر ثبت کردند. در فضای میان چادر ها جرعه های گرم چای و و لقمه های نان که پنیری، کره ای، حلوایی را در خود پیچیده بودند تو را آماده ادامه سفر می کردند. دقایقی بعد از بساط صبحانه جز خاطره جیزی نمانده بود و گروه در حال چیدمان کوله ها بودند تا بار بربندند و راهی شوند.

صبح است و سکوت و ابر و پاییز

یک کوله ز مهر و شور لبریز

هر سو نگری عبور نور است

زیباتر از این کجاست برخیز

در خرمن پاییزی صد رنگ

از عهد و وفای خود مپرهیز

با اینهمه عشق رسته از خاک

خوش باش و صفا کن ای دل انگیز

اری دوباره راهی شدیم مسیر از داخل یک جاده ی خاکی بود که ماشین های دو دیفرانسیل در آن دیده می شدند و البته سواری های که جرات و عشق بیشتری داشتند و خانواده را همسفر کرده بودند. در حین حرکت جشم ها به جنگل و دره و رنگ ها دوخته شوده بود و تلاش تا زیبایی های مسیر برای ثبت بر حافظه ی آدمیان و گاهی دوربین ها نقش بندد. مسیر کاملا سرازیری و گاهی تند بود.

پیمایش مسیر از داخل جاده ای دست ساز بشر ادامه داشت. دیواره ای که کوه را بریده بود تا راه برای عبور بشر بگشاید ، درختانی که زیر پایشان خالی شده بود و ریشه هایشان در هوا بود، با آنجه از فراز ارتفاع دیده بودم مرا به فکر انداخت که این جاده را همجون خراشی ببینم که جسم جنگل را شکافته است و هرگز نه تنها ترمیم نخواهد شد که عفونت آن در فصای بکر جنگل نفوذ خواهد کرد . تیر های برق را بر جسم جنگل همچون میخ هایی می دیدم که در تن بی صدای بینوایی فرورفته بودند و او را یارای سخن گفتن نبود و شاید و حتما بود ولی گوش شنوایی و چشم بینایی نبود و شاید هم چشم پوشی و کرگوشی بود که بود. سیم های برق در اولین قدم برای خود حریمی تعریف کرده بودند و اجازه نمی دادند درختان از حدی بالا تر بیایند به عبارتی بعد از یک عمر زندگی آزادانه آقا بالاسر داشتند  و تازه زیر پایشان نیز لوله های نفت در جریان بود و من می دیدم که بر آن چه سخت می گذرد.

حوالی ساعت 11 بود که از مسیر اصلی جدا شدیم و دوباره مابین درختان ره سپردیم تا به رودخانه برسیم و در کنار آب روان خستگی از تن بزداییم ، بر بار شکم بیفزاییم و از بار کوله ها بکاهیم. دوباره زیبایی بود و رعنایی و دلربایی درختان در شیبی که ما را به رودی خروشان می رساند. اگر چه دیگر از ابرها خبری نبود ولی اشعه های خورشید که در تلاش بودند از میانه ی درختان راهی بیابند و در آغوش برگ آلود و مخملی خاک جنگل ارام گیرند محیط را زیبا می کرد . شاقه ها و شاخه های درختان لباسی از مخمل سبز بر تن داشتند. گاهی برگ ها در مقابل نور صف می کشیدند تا با عبور نور زیبایی هایشان دو چندان شود و درون خویش را بر مسافران عرضه کنند.

مسیر سرازیری و البته کمی سخت بود که تنها عشق رسیدن به آب روان و سیران در فضایی متفاوت آنرا هموار می کرد و البته دغدغه بعضی همسفران  سختی های برگشت این مسیر بود که هر رفتی برگشتی دارد، ولی من ته دلم روشن بود و فقط به درک زیبایی ها می اندیشیدم.

خزه ها بر دیواره درختان چسبیده بودند . انگار بر اسب مراد سوارند و مسافران پیاده را نظاره می کنند . عنکبوت تار هایش را گسترده بودند و به کمین بودند . قارچ ها بر دیواره ی درختی به خاک افتاده رسته بودند و زندگی می کردند .

دوباره صدای آب دل ها را گرم رسیدن کرد و دقایقی کوله از پشت بر گرفته پاپوش از پای کنده و قلب دوم خویش بر آب سرد رودخانه نهادیم و جسم و جانمان را طراوتی بخشیدیم. با سردی اب ناخودآگاه اه از نهادمان برآمد و با هر آه اپسیلونی از خستگی از ماهیجه هایمان به آب سپرده شد و به دریا رفت.

دوباره از آب نفس گرفتیم ،چای و نهار را هوس  گرفتیم ، گازها روشن شد و غذاها آماده.  غذا در کنار آب و رود ، جنگل و اندکی دود و راضی به انجه بود و نبود چسبید . حدود ساعت 2 بود  که سرپرست اهنگ سفر زد و راهی شدیم هنوز دو صد متر نیامده مسیری گاکوب شناسایی شد که امیدوار شدیم ما را از مسیر میانبر و متفاوت به مقصد برساند .

 گاه آواز پرندگان و گاه آواز آدمیان سکوت جنگل را می شکست. از قواعد و قوانین همنوردی حرکت در یک ستون است ولی برای من که در جستجوی زیبایی ها و ثبت آنها در حافظه دوربین و دفتر خویش بودم بود سخت بود، با توجه به اینکه مسیر پاکوب و نسبتا ساده بود کمی جلوتر از گروه در حال سیران بودم.

مسیر از یک دامنه بر روی پاکوب ادامه داشت و هر لحظه مناظری متفاوت چشم را نوازش می کرد. حدود ساعت 4 بعد از طهر بود که دوباره به مسیر اصلی روستای شیرین اباد رسیدیم و حدود ساعت 5 در روستای شیرین آباد علی آباد بودیم . روستای شیرین آباد روستای زیبایی بود که هنوز رنگ و بوی سنتی کاملا در آن مشخص بود ....

با سراغ گرفتن از اهالی به سمت غرب روستا حرکت کردیم و در کنار آبی روان محل مسطحی برای اطراق یافتیم و دقایقی دیگر اولین چادرها بر پا شد .

در دو نقطه آتش ها بر پا شد شام آماده و نوش جان گردید و پرده ای دیگر از سفر جنگلی رخ نمایاند. دوستان بر گرد آتش نشسته با مرور خاطرات دیروز آوازهایی محلی و سنتی را در کنار آب رودخانه همراه با دف و دایره به آسمان بردند.

و من هنوز محو آن ترانه معروف هستم که می خواند

 "عشق باید پا در میونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه"

در گروه افراد مختلفی از جوان تا مسن وجود داشتند که چیزی جز عشق نمی توانست آنها را به این محل بکشاند. خدا رو شکر که پا در میونی کرده بود و همراهمون بود.

راننده مینی بوس ما هم انگار از شیرین آباد تنها شیر آن را گرفته بود وبه جای شیرین سراغ شیر رفته و از شیرآباد سردرآورده بود. بنابراین تا برسد در روستای شیرین آباد خودمان و باتری هایمان را شارژ کردیم و آماده ی ادامه شفر شدیم. حدود ساعت 10 به سمت آبشار کبودوال حرکت کردیم . مسیر آبشار کبود وال را پیمودیم و زیباییهای آنرا دوباره تجربه کردیم.

 

بعد از ظهر از مسیر جاده ی رامیان که خود زیبایی خا2 خودش را داشت و سفری جدا می طلبد خودمان را به شاهرود رساندیم و من دوباره تنها شدم و راهی تهران و دوستان راهی دیار خراسان.

 فرصتی دست داد تا در خرمنی

دور گردم از خود و ما و منی

خوشه چین محفل جانان شوم

اندکی همصحبت باران شوم

آسمانی نقره دوز و ابرهایی نقره فام

شاخه هایی مخملین و  ساکنانی خوش مرام

نور هایی آمده از اوج بام

بر زمین کوبیده میخ خود مدام

تک درختانی به اوج آسمان

ابرها در زیر پاشان بی زبان

شعر می بارید از برگ درخت

قطره می شد نوش جان خاک سخت

میوه های جنگلی چشمک زنان

دعوتت می کرد بی نام و نشان

شر شر آبی در آن دوردست ها

همچو آواز خوشی مست و رها

آب از دریا به جنگل می رسید

بار دیگر سوی اصلش می دوید

ابرها وقتی که لایق می شدند

بی تامل جمله عاشق می شدند

همچنان عذرا و وامق می شدند

ناگهان در کوی او دق می شدند

باز فردا بار دیگر بی امان

بوسه می زد بر لب جنگل عیان

کار جنگل دلربایی بود و هست

زین سبب در زیر پای وی نشست

با قبایی دلنشین از سبز و زرد

هر کجا دل هست در دامش فتد

ابر هم گردید پابند درخت

سال ها با شاخ و برگ وی نشست

کوه و دریا ،جنگل و ابر آفرید

عشق آمد جنگل ابر آفرید

گر تو هم داری از او نام و نشان

کول کن خود را به کوی او رسان

غیر زیبایی در این زیبا نبود

هر نفس زیباترین را می سرود

 

از جناب غلامیان برای تمام تلاش ها و زحمات شان متشکرم

از تمام همنوردانم که در کنار انها لحظات بیادماندنی را تجربه کردم سپاسگزارم