روز سوم سفر است و من هر لحظه عطش کویر را شعله ورتر می بینم همچون عاشقی که به هزار ترفند معشوقه را به سر قرار کشانده است و نگران است که چه می شود.

--ای آفتاب لوتی دشت از میان برآ/

بنگر به تاب و تب این آشیان برآ/

ما را به عشق لوت بدینجا کشانده ای/

مردی کن  از بستر این آسمان برآ--

صبحدم هنوز آفتاب شعاع هایش را در غلاف دارد و بیرون نکشیده من از درون کیسه بدر آمده و از بالا خانه بی بی خدیجه بیرون می زنم تا طلوعی که از سمت کویر بر کوه نایبند می تابد را از دست ندهم . هوا روشن شده و می توان درختان نخل را دید که قد کشیده اند گویی تلاش می کند که خود را از داخل دره به بالا بکشند تا کویر را ببینند  که اینان زیبایی کویر را بهتر از هر کسی درک کرده اند. شاید همین کنجکاوی نخل ها باعث شده اینگونه قد بلند باشند،همانگونه که ما دو روز است به هر آبراهه و تپه ای سرک می کشیم تا راهی به گمستان لوت بیابیم و ردی از شترانی که بار غلات  و خرمای خبیص را به قهستان می رساندند ببینیم . بقیه گروه هم کم کم بیرون می آیند گروه مستند ساز دوربین و سه پایه بدست گرفته به جستجوی خورشید صبحدم کویر می روند و من بر دامنه کوه نایبند ایستاده و با خودم می گویم خوش به حال کوه نایبند که هر روز نظاره گر طلوع زیبای لوت است به پایین دست که می نگری سبزه ها به تو امید می دهند که راه در پیش سبز است . در افکار خودم هستم که صدای سوت رنگ پریده لیدر که انگار از کویر ترسیده و صدایش گرفته است به صدا در می آید و تمرکزم را بهم می زند این سوت می گوید گام بردار راه لوت در پیش است و گمستان پیش رو درنگ جایز نیست. 

--گام بردار ای مسافر راه لوت است پیش رو /

لوتیان را عشق می باید نه حرف و گفتگو/

لوت ما لوتی کند هر مرد در ره آمده/

عشق بشناسد ره از بی ره ،غیر این مجو--

در گوشه ای سفره صبحانه گسترده شده است و هر که هر چه دارد به میدان می آورد پنیر و حلوا و نان و کماچی که مادر علیرضا بسان کیکی قطعه قطعه کرده است. این صبحانه کویری ما است . و اصلا مهم نیست چیست هر چه هست خوشمزه است و می چسبد.

و دوباره راهی می شویم. هما هنگی هایی با پاسگاه نایبند لازم است که بزرگتر ها به همراه لیدر همه اقدامات لازم را انجام می دهند و پاسگاه  با دادن تذکرات لازم تلاش می کند همه مسئولیت ها را به گردن ما بیندازد و من با خودم می اندیشم مگر ما کجا می رویم . و از درون می شنوم هیچ مگو هیچ مجو غیر ره پیش مگو 

به هر صورت راهی می شویم هنوز مسیری را طی نکرده ایم که یکی از خود روها به مشکل می خورد و به تپ تپ می افتد ولی خدا یارمان است علاوه بر اینکه اکثریت اعضای گروه فنی هستند در گروه دوستان مشهدی یک نفر اینکاره هست واقعا اینکاره هست اینو گفتم چون این داستان همینجوری ادامه داشت پس از چند بار شل و سفت کردن پمپ  از کار می افتد و باز داستان چند گزینه ای می شود 1- برود تعمیر شود و برگرد 2- بماند و همینگونه ادامه بدهد  3-کلا برگردد . تقریبا هیچکس دوست ندارد که بهمن خان از گروه جدا گردد که اتکا همه حتی لیدر به ایشان است چون علاوه بر تمام سوابق علمی و تجربه بسیار خونسرد و منطقی کار می کند . همین تفکر  و بررسی موضوع دوباره ایشان را همسفر ما می کند. اگر چه تا آخر سفر در فاصله های متفاوت بارها و بارها داستان تکرار می شود ولی با وجود مکانیک ماهری مثل حسین آقا هیچ جای نگرانی نبود .

مسیر آغاز می گردد که ناگهان نیروی انتظامی ده سلم زنگ می زند و می گوید حتما با کرمان هماهنگ کنید به کرمان زنگ می زنیم هزار جور تهدید می کند و انگار ما اشرار هستیم نمی دانم شاید این داستان ها بخاطر کمبود هماهنگی ها بود ولی گوش شنوایی نیست که همه مفتون کویرند و عاشق  هیچ نمی شناسد و با هیچ منطقی سازگاری ندارد.

از شروع سفر همه گونه سنگ پیش پای ما آمده است ولی هیچ سنگی آنقدر بزرگ نیست که ما را از راه پیش رو بازدارد.

ساعت تقریبا 10 است که باد نرم نرمک شروع می شود و خبر می دهد که خبری در راه است و بدنبال آنرقض ماسه ها آغاز می گردد ، باد بر طبل می کوبد و خاک هابه هیجان آمده در بینهایت لوت شناور می شوند و ما تماشاگرانی امیدواریم که فقط نظاره می کنیم رقص خاک ووچرخش ماسه ها آنقدر زیاد می شود که چیزی جز موج های خاکی را نمی بینم ولی  همه چیز برای من در هیجان و زیبایی سفر خلاصه می شود. بعد از مدتی موضوع جدی می شود به گونه ای که باد نرم نرمک به طوفان بدل می شود و پیاده شدن از ماشین سخت و سخت تر می شود ولی هنوز هم هیچکس به چیزی جز ادامه راه فکر نمی کند.

 باید رفت مقصد بعدی شند علیرضا خان است.  شند به مسیل های ماسه ای اطلاق می گردد که با کندن بستر ماسه ای می توان به آب رسید. در کتاب بیابان های ایران نوشته سون هدین سوئدی به وجود آب شیرین در این مکان اشاره شده است و گفته شده است  کاروان های قدیم مسیر لوت از آن آب شیرین تهیه می کرده اند این موضوع در روزنامه ها هم منتشر شده است. گروه بدنبال این است که بطور علمی و مستند نرا ثابت کند ، بنابراین تلاش می کند با کندن چاله شاید آبی بدست آورد . در حالیکه گرد و خاک مختصر حالا دیگر به طوفان تبدیل شده و تقریبا سر و کله همه را چفیه پیچ کرده است گروه در حال کندن چاله است. چند نقطه با بیل حفاری می شود ولی نتیجه ای عاید نمی گردد بنابراین دکتر را می بینم که مقداری از ماسه های نمدار را در کیسه ای می ریزد که حداقل اگر لازم شد نمونه ای داشته باشد . و دوباره به راه می افتیم . و باز تجسم آن روز کاروانیان بر ذهنم هجوم می آورد که زمانی این نقطه کویر چه غلغله ای داشته تا مشک ها پر شود و جسم و جان کاروانیان را در این راه دراز یاری کند . آری می توان  اینجا را یکی از نقاط استراتژیک راه قهستان به شهداد دانست .

طوفان دید را کم کرده است و تقریبا جز موارد ضروری توقفی در کار نیست ولی یکی از خودرو ها که مشکل داشت بصورت دوره ای  مشکلش را تکرار می کند ولی هیچ کس مشکلاتش را با وجود مکانیکی متبحر که به محض توقف مشکل را می گفت جدی نمنی گیرد، اگر چه این داستان تا آخرین لحظه به دفعات تکرار شد . چشم به هر سو می چرخانی جز باد و طوفان و خاک بوته های پراکنده و چند خودرو که سکوت دشت را شکسته اند چیزی دیده نمی شود و شاید این طوفان هم اعتراض لوت به شکستن سکوتی است که سالهاست بر تنهایی اش سایه افکنده است .

حرکت گروه به اینصورت بود که یک خودرو که لیدر گروه هم در آن مستقر بود به همراه یک بی سیم در جلو و خودروی ما به همراه بی سیم دوم در عقب گروه حرکت می کرد تا کسی جا نماند. تا حدود ساعت 2  اوضاع علیرغم طوفان عادی پیش می رفت که ناگهان احساس شد یکی از خودرو ها که آقای خاتمی به همراه گروهشان و لیدر گروه در آن بود همراه گروه نیست ولی من صدای احمد را شنیدم که می گفت آیا همه خودرو ها در مسیر هستندو نگاه کنجکاو و تیزبین آقای مودی مرا بخود آورد که پس ویتارا کجاست.آری خودروی جلودار نبود و متوجه شدم   که لیدر  در محلی خودروی خود را عوض کرده و به خودروی دیگری منتقل شده است و نمی دانم چه مدت بعد مسیر آن خودر از ما جدا شده و ولی آنچه مسلم است شدت طوفان و نبود دید کافی باعث می شود که گروه را گم کند و از گروه جدا می گردد و در طوفان کویر از چشم ها پنهان گشته است. حالا در یک کفه رسی قرار داریم و هیچ چاره ای جز توقف نیست. خودرو ها بر فراز تپه ها مستقر می شوند وچراغ ها را روشن می کنند تا شاید ماشین گم شده ما را پیدا کند فایده ای ندارد. دو خودرو ثابت می مانند و دو خودروی دیگر بر فراز تپه های کوچک به شعاع 2 تا 3 کیلومتر به جستجو می پردازند ولی باد و طوفان اجازه دید را نمی دهند و تلاش ها نا موفق می ماند . تلاش می گردد با تلفن ثریا با ایشان تماس گرفته شود و بالاخره موفق می شویم و تماس می گیرم مختصات آنها گرفته می شود و مختصات ما داده می شود و قرار می گردد ایشان به محل ما بیاید و گروه نفس راحتی می کشد ولی زمان بیش از حد انتظار می گذرد  و خبری نمی رسد و دیگر امکان برقراری  هم میسر نمی شود  گروه تصمیم می گیرد به مختصاتی که خوروی جدا افتاده داده  است عزیمت نماید و اینگونه می شود دو دستگاه خودرو ثابت می مانند و دو دستگاه عازم می شوند به محل مختصات داده شده  مسیر حرکت ایشان را پیدا می کنیم و خودمان را به محل مختصات داده شده می رسانیم مشخص می شود ایشان  تصمیم به ملحق شدن به گروه گرفته و دور زده اند ولی دوباره برگشته اند و این سوال در ذهن ما می ماند که چرا؟ لاجرم به محل اولیه برمی گردیم و لحظه تصمیم گیری است از طرفی خورشید هر لحظه می گوید من بیشتر از این یاریگرتان نیستم و از طرفی همه نگران هستیم ارتباطی هم وجود ندارد . روز مان که کامل با طوفان شن و گم شدن همسفران هدر شد حالا چکنیم ولی چگونه می شود بی همسفران برگشت در نهایت با همفکری تصمیم به ادامه مسیر بر روی رد خودروی آنان گرفته می شود نگرانی در چهر ها نمایان است نه از اینکه نگران خودمان باشیم که ما 4 خودرو هستیم و هیچ جای نگرانی نیست نگران یاران جدا مانده هستیم. همه هم عقیده می شویم و دوباره راه کویر را پیش می گیریم نیم ساعتی را خورشید به ما لطف کرده و راه را به ما نشان می دهد ولی با چشمک های طلایی خورشید که حالا به قرمزی می گراید متوجه می شویم خورشید قصد خروج از لوت را دارد تا ما در تاریکی بیشتر از لوت لذت ببریم، ولی نمی داند که با نبود همسفران و باد و طوفان بر دلهره هایمان می افزاید. باز هم جای نگرانی نیست که آسمان خدا پر از ستاره است  و من هنوز در جستجوی استاره بخت خویشم ، نمی دانم چند سفر باید راهی کویر شوم تا چشمکش را ببینم  ولی دوست دارم همیشه در کویر بدنبالش باشم.بعد از طی مقداری از مسیر از پستی و بلندی های کوچک می گذریم و در حالی که سوز سرما، صدای باد ،تاریکی کویر و همه شرایط  شب مبهم و سختی را یاد آوری می کنند وارد محلی می شویم که ندیده عاشقش می شوم و این همان هامادا است مسطح و یکدست با ریگ فرش های زیبا و من بر اساس اطلاعات قبلی می دانم که اینجا در مسیر مستقیم راه شهداد قرار داریم ولی محروم از جستجوی رد مسافران و شترانی که تمام سختی کویر و بار مسافران را بر پشت حمل می کرده اند ولی گام برداشتن در این راه هم خود لذتی دارد.  حدود ساعت 8 شب برای دقایقی در محلی توقف می کنیم با رسیدن به مناطق هامادا علی رغم وجود بادی سوزناک گرد و خاک فروکش کرده است و من جرات می کنم  دوربینم را از داخل پلاستیک بیرون بکشم و دوباره دوربین به دست می گیرم. یک روز است که بر دلم عقده شده و نتوانسته ام عکسی بگیرم کمی دورتر ایستاده و علی رغم اینکه مدام نگران باتری دوربینم هستم فلاش زده و عکسی می گیرم عکس را که می گیرم احمد آقا می گوید اینجا گمستان لوت است و چه به موقع چون با تمام وجود گمستان را احساس می کنم . آیا آنکه نام گمستان را بر اینجا نهاده است هم همین حس و شرایط را داشته است. تاریکی شب و صدای زوزه باد و سوزی که به درونم می ریزد نام گمستان را چند برابر برایم تداعی می کند

--در گمستان سوز و سرما است و احساسی عجیب/ راه را بی همسفر رفتن دوچندان می کند حس غریب--

دو عکسی که در گمستان می گیرم هر دو این حس را به خوبی بیان و یادآوری می کند.

 

 برای چند دقیقه ای بیشتر نمی توان توقف کرد لاجرم دوباره بر ارابه های سرنوشت می نشینیم و گمستان را می گذاریم به حال خود و من با خودم دلخور، که ای کاش این مسیر را در روز آمده بودیم وبه خودم دلداری می دهم شاید هم اینگونه بهتر شد مفهوم گمستان را بهتر فهمیدم. باز هم بر هامادا خودرو ها را می تازانیم و تنها مسیر نور چراغ ها برایمان حرف ها می زنند ولی تمام مسیر یکنواخت است حدود ساعت 11 شب ناچار به توقف می شویم ولی حتی یک نفر هم در سوز سرمای لوت جرات خروج از ماشین ها را ندارد لاجرم هر کسی در محل ثابت خودش که چیزی مشابه سلول انفرادی است تلاش می کند تا بخوابد. می گویم سلول انفرادی تصور کنید که در کابین عقب پیکاب در حالی که ساک کوچکی هم بر روی پای هر نفر هست چه می شود . شخصا اگر چه به ظاهر شرایط بهتری داشتم ولی از آنجا که فشار سیستم تخلیه مدام به من اخطار می کرد و سرما هم امانم را می برید و می اندیشیدم که امشب چه می شود . به قصد خواب می روم ولی اندیشه ام علیرغم سوز و سرمای کویر در ادامه راه لوت سیر می کند .گاهی احساس می کنم لوت از ما خوشش نیامده و از ما فراری است.

من عاشق  و  تو  فراری از  من  چکنم

جان بر کف من، تو دوری از من  چکنم

از برق تو آتش به تمام هستیم  افتاده

آتش تو ندیده ای به باغ و خرمن چکنم

باید هر طور شده چرتی بزنم که فردا برای جستجوی همسفران و دیدار گندم بریان تازه باشم . لاجرم چشم بر هم می گذارم....